تبليغاتX
خاطرات - یه روز سرد پاییز

خاطرات

خاطرات

سلام

امروز هوا خیلی سرد بود به سردی یه دونه فریزر ساید بای ساید

از در که اومدم تو پدرم با گلویی گرفته فریاد زد برو بیرون و من هم طبق غرور مردانه ام کاپشن سیاه خودم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.اولش با خودم گفتم عیبی نداره تا صبح بیرون می مونم و اصلا خونه نمی رم یه نخ سیگار وینستون قرمز هم روشن کردم یه کام سنگین و بعد آهی بلند از ته سینه.سیگارم که تموم شد احساس کردم یه مقداری هوا سردتر شده نگاهی به دسته صندلی که روش نشسته بودم کردم دیدم از سرما داره به دستاش ها میکنه دیدم اونم عین من سردشه.یه سیگار دیگه روشن کردم.گلوم دیگه از دود سیگار پر شده دیگه نفس کشیدن برام سخت شده.بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم رسیدم به یه ساندویچی.چه چیز برگر خوشمزه ای.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:32  توسط مهرداد  |